يار بي وفا

دانشگاه آزاد کرمانشاه چرت ترین دانشکده دنیا

چند تا دو بیتی زیبا از خیام نیشابوری "امیروارم که خوشتون بیاد$$$$$$$

گویند هر آنکسان که با پرهیزند زانسان که بمیرند چنان برخیزند

ما با می و معشوقه از آنیم مدام باشد که به حشرمان چنان انگیزند

اسرار ازل را نه تو دانی نه من وین حرف معما نه تو خوانی نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو چون پرده بر افتد نه تو مانی ونه من

گر بر فلکم دست بدی چو یزدان برداشتمی من این فلک را از میان

از نو فلکی چنان ساختمی که آزاده به کام دل رسیدی آسان

تا زهره و مه در آسمان گشت پدید بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید

من در عجبم ز می فروشان کایشان بهتر ز آنکه فروشند چه خواهند خرید

در خواب بودم مرا خردمندی گفت کز خواب کسی را گل شادی نشکفت

کاری چه کنی که با اجل باشد جفت می خور که به زیر خاک می باید خفت

قومی متفکرند در مذهب و دین قومی به گمانفتاده در راه یقین

میترسم از آنکه بانگ آید روزی که ای بی خبران راه نه آن است نه این

از جمله رفتگان این ره دراز باز آمده کیست که به ما گوید راز

پس بر سر این دو راه ی آز و نیاز تا هیچ نمانی که نمیایی باز

ای آنکه نتیجه چهار و هفتی وز هفت و چهار دایم اندر تفتی

می خور که هزار بار بشت گفتم باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی

هرچند که رنگ وروی زیباست مرا چون لاله رخ وچون سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا

چوندرگذرم بباده شویید مرا تلقین ز شراب ناب گویید مرا

خواهید به روز حشر یابید مرا از خاک در میکده جویید مرا

این مزرعه گل که کشت من و توست روزی دو سه دوزخ و بهشت من وتوست

آن کوزه که امروز بدو خوردی آب یک چند دگر قالبخشت من و توست

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است در بند سر زلف نگاری بوده است

این دسته که بر گردن او می بینی دستی است که بر گردن یاری بوده است

برخیز زخواب تا شرابی بخوریم زان پیش که از زمانه تابی بخوریم

کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی چندان ندهد زمان که آبی بخوریم

یکچند به کودکی به استاد شدیم یکچند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

ایدوست بیا تا غم فردا نخوریم وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

فردا که از این دیر فنا در گذریم با هفت هزار سالگان سر به سریم

گر باده خوری تو با خردمندان خور یا با صنمی لاله رخی خندان خور

بسیار مخور رد مکن فاش مساز اندک خور و گه گاه خورو پنهان خور

این یکدوسه روز عمر گذشت چون آب به جویبار و چون باد به دشت

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزی که نیامده است و روزیکه گذشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 20:49  توسط مسعود  |